|
|
|
|
|
در این روزگاری که خیلی ها به کمبود محبت دچار شده اند ؛
من ترجیح می دهم بود و نبود ام برای کسی تفاوت نکند .
زندگی مثل کُشتی یادعوا نیست که آدم برای رسیدن به هدف بجنگد ، با جنگیدن جز فرسوده شدن چیزی بدست نمی آید ، خود را به هدف نزدیک نگه داشتن و تاب آوردن است که آدم را به چیزی می رساند ، حتی اگر آن چیز نتیجه نباشد
راستی دانشگاه هم تمام شد حالا باید برم دنبال کارهای فارغ التحصیلی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 16:43 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||
|
|
|
|
|
من خسته از بار سفر، وقتی لحظه ای می نگرم به این هزارتوی ذهنی که در خویشتن ساخته ام، لرزه بر اندامم می افتد. من در جستجوی بیابانی هستم که حتی فریاد خویشتن را نیز در آن نشنوم. دلم دشتی می خواهد که در آن، بدوم تا مرز بی انتهای خستگی. و از پا بیفتم تا مگر نیندیشم به هیچ زشتی. من در این چند گاه، زمانی نمی دهم به خویشتن برای نوشتن حتی. من برای سخن گفتن هم به خویشتن زمان نمی دهم. من هر روز صبح در آینه، وقتی که خویشتن را می بینم به کودکی سلام می کنم که تا صبح بیدار مانده، و حالا می خواهد بخوابد. من هر روز صبح در آینه، به خویشتنی سلام می کنم که خسته تر از هر خسته ای، در چشمانم زل می زند، و بغض می کند. این شعر مال یکی از دوستان هست که افتخار دادن بزارم تو وبلاگم با تشکر فراوان نظر یادتون نره |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 16:30 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||