تبليغاتX
روزهای سرد

امروز میخوام نظر شما دوستانم را در مورد وبلاگم بدونم بعضی از دوستان از ابتدای وبلاگم با من بودن و تا امروز خیلی از دوستان من رو کمک و راهنمایی کردن دست همگی درد نکنه اما چند وقتی هست که حس میکنم وبلاگم از نفس افتاده بعضی از پست های وبلاگم تکراری شدن برای دوستان جذابیت نداره چند تا از دوستان که امضا محفوظ هستند به گذشته وبلاگ من بر میگردن و به پست های عشقولانه من اشاره دارن با این حال این دوستانم رو هم دوست دارم چون گاهی گذشته خودم رو بیادم میارن اما عده ای از دوستان میگن وبلاگت حس و حال گذشته رو نداره همش داری در مورد مرگ مینویسی یا نصیحت میکنی میخواستم اول از همه یک چیز رو بگم عاشقی هم بد چیزی نیست شاید تجربه کردم میخواستم بگم دوستان هر کجا در وبلاگ من نقطه ضعف میبینن بگن با جان و دل انتقاد و پیشنهادات شما را پذیرا هستم تا وبلاگم روز به روز بهتر از گذشته بشه.


چندوقتیست هرشب خود را به دست ثانیه ها می دهم و با صدای موزون تیک تاک ساعت نظاره گر گذر عمر هستم، شب ها را تا دیرگاه درکش و قوس افکارم غوطه ور، و تا سپیده ی سحر بیدارم، انگار کم کم به شب زنده داری عادت کرده ام و بهتر می توانم صدای نفسهایم را که در روز مجالی برای شنیدنش نیست بشنوم. گاهی فراموش میکنم من هم زنده ام، آنقدر شلوغی ذهن و آنقدر مشغله ی کاری و افکار گوناگون به سراغم می آید و ناجوانمردانه چینی تنهایی ام را در هم می شکند که ناخودآگاه به همه کس و همه چیز بدبین میشوم. بدبین که نه، حس غریبی ست که آرامش را جستجو می کند
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 15:53  توسط محمدحسین گلپایگانی  |