تبليغاتX
روزهای سرد

فکرش رابکن، یک تابستان با یکی، یک پاییز، یک زمستان، یک بهار... محرم شب و روزش می شوی. قول وقرار می گذارید و... اما یک باره راهش را کج می کند. بی هیچ توضیحی و تو مات می شوی. مثل صحنه ی شطرنج. هرچه فکر میکنی، با خودت کلنجار میروی، نمی فهمی چرا. نمیدانی چرا لایق این رفتارشده ای. گیج می شوی. کجای کارت اشتباه بود؟ نمی دانی. دوباره در گوشه و کنار برایت از عشق می گوید. بی آنکه خودی نشان دهد. فکر می کنی دروغ هم می گوید. آماده ی طوفان شده ای که او، با اولین نسیم می گریزد. تو را با طوفان تنها می گذارد. نمی دانی چه فکری می کند، اما با هیچ منطقی نمی توانی ببخشی اش. می گویی او را بخشیدی، اما شکسته های دلت نمی گذارند. دلت می گیرد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 16:42  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

گاهي فكر مي‌كنم چه‌قدر دستم پر است، براي زنده بودن.

فكر مي‌كنم كه چه كلمه‌ها، چه لبخندها، چه لمس‌هاي كوچك دست، چه چيزهاي ريز و ناپيدايي هست براي اين‌كه "باشي" و اين بودن‌ات، رنگ تو را داشته باشد. که نبودن‌ات، دلتنگ كند آدم‌ها را، دلتنگ آن لحظه‌ها كه مي‌سازي، لحظه‌هايي كه تو هستي

وقت‌هايي هست كه مي‌ترسم. قلبم از شوق پر مي‌شود و مي‌ترسم نتوانم تاب بياورم، نتوانم راه بودن‌ام، زنده بودن‌ام را پيدا كنم. كه قرار است كدام گوشه‌ي اين سفره‌دنيا را بگيرم.

وقت‌هايي هست كه اندوه ناتواني كم‌كمك پديدار مي‌شود، وقت‌هايي كه يك ضربه‌ي انگشت كسي، حسي، مي‌تواند پرتم كند ميان پرتگاهي كه شب‌گريه دارد و روزها و روزها پياده راه رفتن‌هاي تلخ.

آن‌وقت، همين كه يادم بماند، كه اگر حواسم باشد، بودن‌ام چه مي‌تواند رنگ رنگي باشد، آرام مي‌شوم.

گرم و زنده، روشن مي‌شود همه‌ي پياده راه رفتن‌هايم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:15  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

یه وقتایی دلم برای دلم می سوزه ، بس که خسته شده از آدمای تکراری و حرفهای تکراری و روزای تکراری و کارای تکراری و تکرارای تکراری

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:12  توسط محمدحسین گلپایگانی  |