تبليغاتX
روزهای سرد

در روئیاهای کودکانه ام ،همیشه آرزوها سیب های سرخی بودند ،آویخته بر درختی بلند و دلخوشی ام این بود که اگر بالا رفتن از درخت را بدانم، همه را خواهم چید. .
گاه گاهی که از کنار درخت می گذشتم دست بالا می بردم و امتحان می کردم ،شاید دستم اقلا به پایین ترین سیب برسد. .
اما ... .
اگر می رسید ، همیشه پایینی ها کال بودند. .
ارزش چیدن نداشت. .
همیشه چشمم به تو بود. .
دلم پیش بالاترین و سرخ ترین سیبی بود ،که طعم شیرین و دلپذیرش را از همان فاصله می شد فهمید. .
من روز به روز به تو نزدیکتر می شدم و تو روز به روز رسیده تر ... .
حالا دیگر دستم به تو می رسید ،حتی بالا امدن از درخت به شوق تو آسان بود. .
می گفتند چیدن ممنوع است! .
اما اینجا که بهشت نبود. .
حتی اگر بود ،تکرار گناه حوا را می دانستم. .
همه حق را به من می دهند. .
رنگ مهربان سکوتت ،دهان تنهایی ام را آب می اندازد. .
دیگر نچیدنت کافیست.دست دراز می کنم.حتی اگر پاهایم بلرزد. .
به شاخه ها ایمان دارم و به دست گیری ات. .
"همیشه لغزیدن بهانه خوبی ست برای فشردن دستهایی که دوست شان داری "

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 15:47  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

افرادی که کارهایی انجام می دهند که من دوست ندارم، الزاما آدمهای بدی نیستند. آنان نباید تنبیه شوند که چرا کارهایی انجام میدهند که من خوشم نمی آید.
هیچ دلیلی ندارد دیگران آن طوری باشند که میخواهم. دیگران همان طوری هستند که خودشان میخواهند و من هم همان طوری هستم که خودم میخواهم.
من نمیتوانم اختیار دیگران را به دست بگیرم یا آنان را تغییر دهم. آنان همینند که هستند.
همه ما سزاوار احترام عمیق هستیم چون...

همه خوبند ، من هم خوبم!!

اگر اوضاع متفاوت با آن چیزی باشد كه من ميخواهم، باز هم زنده مي مانم. مي توانم اوضاع را آن طور كه هست، مردم را آن طور كه هستند و خودم را آن طور كه هستم بپذيرم.
دليلي ندارد عصباني شوم كه چرا نمي توانم اوضاع را طوري تغيير دهم كه با نظرات من يكسان شود.
دليلي ندارد كه همه چيز را دوست داشته باشم.
حتي اگر دوست نداشته باشم، مي توانم با آن زندگي كنم چون...

من مجبور نيستم اوضاع را در اختيار داشته باشم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 2:13  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

ارزش یک خواهر را،از کسی بپرس که آن را ندارد.

ارزش ده سال را،از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند.

ارزش چهار سال را، از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس.

ارزش یک سال را،از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است.

ارزش یک ماه را،از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است.

ارزش یک هفته را،از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس.

ارزش یک ساعت را،عاشقانی بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

ارزش یک دقیقه را،از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است.

ارزش یک ثانیه را،از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است.

ارزش یک میلی ثانیه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپیک، مدال نقره برده است.

زمان برای هیچکس صبر نمی کند. قدر هر لحظه خود را بدانید. قدر آن را بیشتر خواهید دانست، اگر بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید.

برای پی بردن به ارزش یک دوست، آن را از دست بده.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 2:11  توسط محمدحسین گلپایگانی  |