|
|
|
|
|
الان نشستم و شروع کردم به نوشتن (به سفارش یه دوست ) خیلی تنهام نه که بگم دوستی نیست چرا هست دور و برم هست از داداشا و آبجیا همشون هم هستند ولی با تفکرات وعقاید خودشون . خسته ام از این همه رنگ یه جایی دیدم عکس یه شهر رنگی زده بودن با چراغهاو نورها و رنگهای مختلف آخه چرا اینهمه رنگ مگه سادگی چه زشتی داره مگه هر چیزی بارنگ خودش زیبا نیست چرا باید صورتمان را رنگ کنیم تا فلان شخص از این رنگ بخواد روی ما تفسیر بذاره یعنی باید بگیم خدا مارو زشت ... خدا که خودش زیبا و زیبایی رو دوست داره پس زشت نیستیم ! هستیم ! خدا ! ولی از روزی که با تو آشنا شدم معنی خنده را فهمیدم و دیدم اینجا باید بخندیم چرا که غم ها هم قشنگن. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:12 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||