تبليغاتX
روزهای سرد

نمیدونم چی بگم حال خوبی ندارم

نمیدونم چرا نمیتونم مرگ دختر خاله ام رو قبول کنم برام خیلی سخت شده بعد امتحان چند روزی تهران رفتم خونه خالم که رفتم عکس دختر خالم رو میز بود خیلی دلم گرفت خیلی اما نمیدونم چرا فکر میکنم هنوز هست فکر میکنم این دفعه که خالم میاد دختر خالم هم به اتفاق خالم از در خونمون میاد تو یاد اسمس بازی و تک زنگ بازی باهاش میفتم اشکم در میاد .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 19:26  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

من دارم موبایلم رو میگم شما چی دارین فکر میکنین؟(همراه اول هیچکس تنها نیست)

وقتی نیست خیلی کم تحمل و عصبی می شم دست خودم نیست به شکستها و بد بیاریهامون فکر می کنم به خودم می گم بمیرم از دست دنیا راحت بشم.

به تموم سنگهای که جلوی پامون می ندازند فکر می کنم به تموم اتفاقات بد اطرافمون....

ذهنم توی سیاهی فرو می ره ولی باورم نمی شه وقتی در کنارمه فقط به خاطر وجودش همه چیز رو تحمل می کنم. چقدر گذر از کنار سختیها آسون می شه از هیچ چیزی نمی ترسم و برای همه چیز یک راه حل دارم.

بودن و نبودنش برام فراتر از جسمه ، نیست می دونم به یادمه همین برام بودنشه ولی اگه باشه و توی افکارش غرق باشه نبودنه.

این همه دوری یادمون داد اول دلبسته باشیم بعد وابسته. آهی که از نبودنش می کشم روز دامن اونی که بانیش شد رو خواهد گرفت.هیچ کس جز خدا نمی دونه چقدر دلم براش تنگ میشه وقتی که نیست می دونم اونم مثل منه همین برام قوت قلبه.

تظاهر نمی کنیم! خیلی ها تظاهر می کنن عشق همه هستن و از سر و کول هم بالا می رن ولی سکوت ما دیدم خیلی دلها رو آتیش زده یا از روی حسادت یا از رو رحم. هر دوی ما خسته راه سرنوشتیم خسته گذر نا گذر زمان دل تنگ لحظه ای که برای همیشه در کنار هم باشیم بیشتر از ساعتها بیشتر از زمان دنیا.

باز هم میگم منظورم موبایلم بود(همراه اول هیچکس تنها نیست)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 7:22  توسط محمدحسین گلپایگانی  |