|
|
|
|
|
اصولا آدمه عاقبت اندیشو از اینایی که مو رو از ماست بکشم نیستم ولی این روزا شدیدا سفید کردم .... کاشکی میشد یکم ازخجالت اطرافیام در بیام کاش میشد جواب همه اونایی رو که باید بدم بدم کاشکی میشد منم برای چند ثانیه هم که شده مثله خودشون با خودشون رفتار کنم اونوقت من اینی که الان هستم نبودم !
چیزی بد تر از انتظار نمیبینم ! روز هایی که شب می شوند به انتظار چیزی که احاطه کامل بر اون از قدرت تو خارجه .... ! این بد ترین نوع انتظاره که حده اقل من سراغ دارم... امروز روز خیلی خوبی بود . سرشار از شانس، زیبایی و در کل همین چیزا که یک ساله دیگه هم باید تحمل کرد تا بعد ببینم چی در انتظارمه...... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 9:46 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||
|
|
|
|
|
طی این چند وقت اتفاقاتی برام افتاده که فقط جوابشو میتونم با شعر بدم اتفاق اول:خرید عید غصه مي خوردم کفش ندارم يکي را ديدم پا ندارد اتفاق دوم:دلتنگ بودم ای کاش چشم همان زبان بود. تا بگوید نگفته های مرا... اتفاق سوم:عاشق بودم به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدانگهدار اتفاق چهارم:مرگ دختر خالم براي صبرم پاسخي نيست
اتفاق پنجم:دانشگاه از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
اتفاق ششم:داره برای خودم پیش میاد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 21:41 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||