تبليغاتX
روزهای سرد

با عرض پوزش باز نویسی میشه

به خاطر یک سری از مسائل

شرمنده

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:9  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

این لینک عضویت تو سایت کلوب پیشنهاد میکنم فرم رو پر کنید

http://www.cloob.com/user/register/step1/code/g2jUdUIcNiHHhNhHY

زمین خورد،دوباره سعی کرد بلند شود،باز هم زمین خورد
نا امید نشد،به سختی می خواست روی پاهایش بایستد
مادرش با لیس زدن پوستش تشویقش می کرد
آهوی کوچک ایستاد یک قدم جلو رفت و باز زمین خورد
زمان زیادی نگذشت که راه رفتن را یاد گرفت
حالا باید می دوید، از پشت بوته ها بیرون آمد
مادرش با چشمهای اشک آلود بدرقه اش کرد
آهوی کوچک هر چه دورتر می شد بهتر می توانست بدود
از دیدن دنیا جدید ذوق زده شده بود،خندید،
دلش می خواست همه جا را ببیند
از روی تپه ای گذشت،در کنار گلی کمی از آب برکه خورد
دوباره شروع کرد به دویدن
ناگهان دوباره زمین خورد !!!
دویدن را آموخته بود پس چرا زمین خورد؟
پایش می سوخت، خواست بلند شود،اما نمی توانست
انگار کسی پایش را گرفته بود
برگشت...تا حالا همچین چیزی ندیده بود
( آهو بیچاره پایش در تله شکارچیان گیر افتاده بود )
مات و مبهوت مانده بود،
حالا آهو درد کشیدن را هم تجربه می کرد
کمی گذشت تنهایی را باور کرد
گونه هایش خیسی اشک را فهمید
شب فرا رسید
وحشت را حس کرد
و آنقدر در تنهایی و وحشت، درد کشید و گریه کرد ...
... تا مرد.!
همه چیز را در دنیا فهمید جز اینکه روزی باید می مرد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 12:46  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

باشد...پروردگار مهر نظری ازسر لطف بر ما نماید... وآنگاه کلام تمام پیام آوران مهر ودوستی در دل وجان بر مسند عشق نشیند...صلح ودوستی در جهان بر قرار شود وکانون خون وجنگ ادیان جای خود را به لطافت انتظار مهر سپارد...فقر وفحشا بار خود بندند وکاینات را با سرعتی ورای نور ترک گویند چرا که خداوندگار ما خدای مهر دوستی می باشد...
امروز را دریابیم...فردا دیر است... گذر ایام مارا با ناکامی روبرو خواهد کرد...پس چه خوب است قدر یکدیگر را بدانیم بدون چشم داشتی ،بی حسد وحسرتی... زیرا خداوند عدل ودوستی بر نگاه مهر هر آنچه نیازمان باشد به قدر واندازه معین فراهم می کند...
آنچه از ما به جا می ماند...نام نیک است وبس...
سبز...سفید...سرخ...همیشه ایرانی... برقرار وپایدار... در پناه مهر...
یاعلی...
درسکوت...
تاطلوع...
آریایی ام...
گذرگاه تب...
پادشاه سرزمین تنهای سکوت

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 8:19  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

 آدمها آرزوهاي زيادي دارن...آرزوهايي كه معمولا همه دارن .... آرزوي پولدار شدن...شاد بودن...و خيلي آرزوهاي ديگه...اما من مدتهاست آرزو دارم ((دلتنگ)) باشم! مي دونم مسخره ست..دلتنگي هم شد آرزو؟!اما واقعا دلتنگ بودن يعني اميدي تو زندگي داشتن... يعني هدفي داشتن..وقتي دلتنگ چيزي مي شي يعني براي اون چيز ارزش قائلي..يعني چيزي هست تو زندگيت كه براي رسيدن بهش تلاش مي كني و وقتي به دستش آوردي احساس رضايت و شادي مي كني.چيزي كه وقتي مي خواي خيالپردازي كني .... وقتي مي خواي (رؤيا) داشته باشي به كمكت مياد و (موضوع)خيالات و رؤياهات ميشه....اما وقتي دلتنگ چيزي نيستي،يعني (آرزوي بزرگي) نداري...چيزي نيست كه براي به دست آوردنش لحظه شماري كني ... چيزي كه زندگي يكنواختت رو باارزش كنه.

خيلي وقته آرزوي چيزي رو ندارم....چون هيچ چيز و هيچ كس برام به اون معنا (ارزش) نداره!شدم يه موجود سرد و بي احساس..يه تكه سنگ!دلم مي خواد دلتنگ بشم....دلم مي خواد چيزي برام ارزش پيدا كنه و برام يك(آرزو) بشه!

علی كه ديروز واسم زنگ زد بهم گفت تو دانشگاه روي همه صندلي هاي كه مينشسته اسم منو نوشته!...فكر كردم علی هم دلش مي خواسته دلتنگ كسي باشه...شايد اونم تو غربت دانشگاه دنبال كسي مي گشته تا فكر كردن به اون آرومش كنه!

عاشق از عشق بهره مي بره و معشوق هم از عشق...هيچكدوم از همديگه بهره نمي برن...عشق زندگيشونو پر معنا مي كنه...اگه از عشق بهره اي براي خود انسان نباشه اين انسان خودخواه هيچ وقت عاشق نمي شه

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 8:17  توسط محمدحسین گلپایگانی  |