|
|
|
|
|
بغض میکنم لبخند میزنم کسی نباید اشکهایم را ببیند دلم میسوزد دلم برای تمام تنهائیم میسوزد کاری از دستم بر نمی آید همه مثل هم اند ......... همه بیزارم ، غمگینم تنهائیم قشنگ نیست بنفش نیست دلم سیگار میخواهد و قهوه وبازی بیلیارد ... دوستش دارم اما نیست نیست و همه چیز را به خاطرش تحمل میکنم. قضاوت نمیکنم دنیا را از چشم او میبینم کوچک است و تکراری تکراری اما امیدوار کوچک است ولی کاش فقط به اندازه ی حضور من باشد دلم سکوت میخواهد که بارها او را بنویسم بنویسم و زمزمه کنم بغضم را با آب قورت میدهم چشمهایش را که میبینم ناخود آگاه لبخند میزنم اما... دنیا از نگاه من زشت است زشت و نارنجی نمیخواهم با چشم خودم ببینم هیچ چیز نمیخواهم الا گوش برای شنیدن و فقط شنیدن صدائی که به بهترین حال میرساندم صدائی که گرم است و غریب میخواهم کور باشم و حسش کنم ... حسش میکنم و هزار هزار بار دوستش دارم بغضم میشکند و انقدر اشک میریزم تا دست های بی دغدغه ی خواب نوازشم کنند میخوابم شاید در خواب شاید... !!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:6 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||