|
|
|
|
|
هيچ کس با من در اين دنيا نبود
هيچ کس مانند من تنها نبود هيچ کس دردي ز دردم بر نداشت بلکه دردي نيز بر دردم گذاشت هيچ کس فکر مرا باور نکرد خطي از شعري مرا از بر نکرد هيچ کس معناي آزادي نگفت در وجودم رد پايش را نجست هيچ کس آن يار دلخواهم نشد هيچ کس دمساز و همراهم نشد هيچ کس جز من چنين مجنون نبود در کلاس عاشقي دلخون نبود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 9:35 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیگه مشکل حل شده راستی شرمنده که متن رو پاک کردم(باز نویسی کردم به خاطر یک سری از مسائل که تو پست بعدی حتما مینویسم)
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 23:25 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||
|
|
|
|
|
فکرش رابکن، یک تابستان با یکی، یک پاییز، یک زمستان، یک بهار... محرم شب و روزش می شوی. قول وقرار می گذارید و... اما یک باره راهش را کج می کند. بی هیچ توضیحی و تو مات می شوی. مثل صحنه ی شطرنج. هرچه فکر میکنی، با خودت کلنجار میروی، نمی فهمی چرا. نمیدانی چرا لایق این رفتارشده ای. گیج می شوی. کجای کارت اشتباه بود؟ نمی دانی. دوباره در گوشه و کنار برایت از عشق می گوید. بی آنکه خودی نشان دهد. فکر می کنی دروغ هم می گوید. آماده ی طوفان شده ای که او، با اولین نسیم می گریزد. تو را با طوفان تنها می گذارد. نمی دانی چه فکری می کند، اما با هیچ منطقی نمی توانی ببخشی اش. می گویی او را بخشیدی، اما شکسته های دلت نمی گذارند. دلت می گیرد... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 20:20 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 20:16 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||