تبليغاتX
روزهای سرد

امروز تولدم من متولد   ۳۱/۶/۱۳۶۷ هستم

راستی دوستان کادو یادشون نره

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 17:9  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که
عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت
رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن
، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر
يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر
............ ......... ..

يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت
حال فاصله ها جشن میگیرند هلهله ی جدایی را

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 10:11  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 15:7  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 14:59  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

میدونم تو دیگه از دست چشام خسته شدی            دیگه از اینهمه اطوار و ادام خسته شدی

 سس  میدونم میخوای بری سر به بیابون بذاری              آخه از جنگل احساس نگام خسته شدی

 س    میذاری آخر میری یه جای دور دور دور              میگی از کم بودن فاصله ها خسته شدی

ی      میری یکجا که دیگه پرندم آواز نخونه                 میدونم از لرزش توی صدام خسته شدی

         دیگه دوست نداری من ستاره هم صدات کنم         آخه از بودن تو آسمون رویای منم خسته شدی

         دارم احساس میکنم که دیگه دوستم نداری            آخه از بهونه ها و گله هام خسته شدی       

         باشه هروقت که دلت خواست بذار از اینجا برو     ولی اینو میدونم بهونته،از دست من خسته شدی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 17:37  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

زوج سبز
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 17:7  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

يک تبسم زيرکانه يک عروسک بچه گانه ويک بازيه کودکانه کافي بود براي عاشق شدنم

و تو اين کار را کردي چقدر ساده عاشقت شدم...

مثل قصه کودکانه توشدي براي من شاهزاده اي سوار بر اسب سفيد چه قدر ساده

عاشقم کردي و از آن ساده تر رهايم کردي...

گفتم بمان پري قصه ها که من بي تو ميميرم خنديدي و گفتي بازي بود

 گفتم بازي زيبايي بود بيابازي کنيم

 گفتي من کودک نيستم بزرگ شده ام بازي نمي کنم

 گفتم مگر بزرگترهابازي نمي کنند؟

گفتي بازي نه زندگي مي کنند

گفتم پس بيا زندگي کنيم مثل بازي

 گفتي زندگي بازي نيست

 گفتم پس با عشق تو چه کنم؟

گفتي رهايش کن بازي بود زندگي کن

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 9:52  توسط محمدحسین گلپایگانی  |