تبليغاتX
روزهای سرد

فکرش رابکن، یک تابستان با یکی، یک پاییز، یک زمستان، یک بهار... محرم شب و روزش می شوی. قول وقرار می گذارید و... اما یک باره راهش را کج می کند. بی هیچ توضیحی و تو مات می شوی. مثل صحنه ی شطرنج. هرچه فکر میکنی، با خودت کلنجار میروی، نمی فهمی چرا. نمیدانی چرا لایق این رفتارشده ای. گیج می شوی. کجای کارت اشتباه بود؟ نمی دانی. دوباره در گوشه و کنار برایت از عشق می گوید. بی آنکه خودی نشان دهد. فکر می کنی دروغ هم می گوید. آماده ی طوفان شده ای که او، با اولین نسیم می گریزد. تو را با طوفان تنها می گذارد. نمی دانی چه فکری می کند، اما با هیچ منطقی نمی توانی ببخشی اش. می گویی او را بخشیدی، اما شکسته های دلت نمی گذارند. دلت می گیرد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 0:39  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

يك قصيده راه مانده، تا كنار شانه هايش و گريه هاي تو، كه نيستي ديگر و شانه هايش خشك شده، مثل چشم هاي تو... تو كه خيره ي مهتابي، از پنجره ي تنهايي ات و با ماه نجوا مي كني، كه چه اندازه دلت گرفته در اين شب هاي كوتاه تابستاني... كه كتاب هايت را گوشه اي گذاشته اي كه ديگر بهانه اي براي فرار از تنهايي نيابي... مرور مي كني در خيالت: «تو از اين دشت خشك تشنه روزي كوچ خواهي كرد...»، و «بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم...»، و به خيالت مي رسد كه امشب هم مهتابي است و او نيست. نكند از تو رنجيده... نكند... نه... پلك هات را روي هم مي گذاري كه خوابت ببرد. پنجره باز است. نسيم خنك به صورتت مي خورد و سردت مي شود. پنجره را مي بندي. مهتاب هم با تو قهر مي كند...
گريه مي كني و خوابت نمي برد. هراساني. مرددي. اين پهلو و آن پهلو. نه... نمي شود... چراغ خانه اش روشن مي شود... سكوت مي كني... خاموش مي شود... دستپاچه مي شوي... روشن مي شود... سلام مي كني...
قدم مي زنيد و تو مي خندي. او هم مي خندد. حرف مي زنيد. از همه. تا به خودتان مي رسيد، صداها بلند مي شود. بحث مي كنيد. او غمگين مي شود و تو گريه مي كني. باز هم نشد يك ساعت با هم بمانيد...
به سويت مي آيد. مي گريزي. خودت نمي خواهي، اما مي گريزي. حضورش آزارت مي دهد. تحمل مي كني. به او نمي گويي... خودش مي فهمد. مي رود. فردا دوباره دلتنگ مي شوي. او منتظر مانده. مي گويي منتظر نباش. در دلت آرزو مي كني كه نشنيده باشد.
مي شنود...
مي رود...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 0:37  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:28  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

Image hosting by TinyPic

ديگر نه عاشق مى‏شوم، نه هواى بوسه دارم

اما گاهى دلم براى شعر عاشقانه تنگ مى‏شود: اين هم براى عاشقان!

يك بوسه بس است از لب سوزان تو ما را

تا آب كند اين دل يخ بسته‏ى ما را

من سردم و سر دم، تو شرر باش و بسوزان‏

من دردم و دردم، تو دوا باش خدا را

جان را كه مه آلود و زمستانى و قطبى‏ست‏

با گرم‏ترين پرتو خورشيد بيارا

از ديده برآنم همه را جز تو برانم‏

پاكيزه كنم پيش رُخت آينه‏ها را

من بركه‏ى آرام و تو پوينده نسيمى‏

در ياب ز من لذت تسليم و رضا را

گر دير و اگر زود، خوشا عشق كه آمد

آمد كه كند شاد و دهد شور فضا را

هر لحظه كه گل بشكُفد آن لحظه بهار است‏

فرزانه نكاهد ز خزان ارج و بها را

مى‏خواهمت آن قَدْر كه اندازه ندانم‏

پيش دو جهان عرضه توان كرد كجا را

از باده اگر مستى جاويد بخواهى‏

آن باده منم، جام تنم بر تو گوارا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:27  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

                    اگه دستمو بگيري از غرورت کم نميشه    

  ساکت و صبوره عاشق وقتي حوصله نداري                                       

                   پيش حرفاي دل من حرف عشقو کم مياري

 لحظه ها تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من   

                 کاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من

 اي که لحظه ها مو بردي تو خيالت به اسيري

                 نکنه بياي دوباره بونه تازه بگيري

 من سبد سبد صداقت به دل تو هديه کردم                                           

                نکنه ميخواي بگي که ميرم و بر نميگردم 

خوب ميدوني نميتونم بي چشات دووم بيارم                                          

              ولي از اون دل سنگت گله دارم گله دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 18:4  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

به تبرک می برند بند بند تنم را

                                ـ غصه ها

 وقتی می گویم که : شادی از حوالی دلم گذشت...

تو که درخت همیشه بهاری ، مهربان !

                              ـ چه معنا می کنی "زرد" را

وقتی می گویم که : سراپا خزانم !

حالا هی بنویس

                     ـ " عجب هوای دو نفره ای !"

و قدم بزن با تمام خودت زیر باران

شنیده ام که بدون چتر هم باران زیبا تر است

 ـ به درک !

ـ      چترت را هم ببند ...

مهم اینست که کفشهایت

قصد کرده اند تمام راه تو را تحمل کنند

حالا هی بنویس که من سبزم

چه کسی می فهمد که تو تمام شب را گریه کرده ای ؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 18:2  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

 باز نویسی شد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 17:59  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

Sky Over Land
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 8:52  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

کنون رزم virus و رستم شنو دگرها شنيدستي اين هم شنو
که اسفنديارش يکي disk داد   بگفتا به رستم که اي نيکزاد
در اين disk باشد يکي file ناب که بگرفتم از سايت افراسياب
برو خرمي کن بدين disk هان که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوي خانه اش شتابان به ديدار رايانه اش
دگر صبر آرام و طاقت نداشت مر آن disk را در drive اش گذاشت
نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت يکي list از root ديسکت گرفت
در آن disk ديدش يکي file بود بزد enter آنجا و اجرا نمود
به ناگه چنان سيستمش کرد hang که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
تهمتن کلافه شد و داد زد ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شنود بيامد که ليسانسش رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش وزان disk و برنامه قابلش
چو رستم بدو داد قيچي و ريش يکي ديسک bootable آورد پيش
يکي toolkit اندرآن disk بود بر آورد آن را و اجرا نمود
به ناگه يکي رمز virus يافت پي حذف امضاي ايشان شتافت
چو virus را نيک بشناختش مر از bootsector بر انداختش
يکي ضربه زد بر سرش toolkit که هر byte آن گشت هشتاد bit
به خاک اندر افکند virus را تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش که اين بار بگذشت از پل خرش
دگر بار برنامه اين سان مکن ز رايانه اصلا تو صحبت مکن
قسم خورد رستم به پروردگار نگيرد دگر disk ز اسفنديار
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 8:50  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

تواين زمونه

تو اين زمونه سيستم گرونه
همه مي‌خوان كانكت بشن اما چگونه؟
رفته محبت، هك شده عادت، كجا
gf كجا bf كجا يه همدم؟
گلي تو دنيا
login نميشه
دنيا رو سرچش بكني پيدا نميشه

خيالي نيست

يه روز تو كافي نت بودم كه تو بهم پي‌ام دادي
يه روز تو با من چت كردي، فرداش آي‌ديم رو هك كردي
بگو برات من چي بودم؟ يه
friend مجازي؟
كهنه شدم رفتي حالا دنبال دوست تازه‌اي
رفتي و پي‌ام دادي از هك كردنم ملالي نيست
رفتي با يكي ديگه چت كردي هيچ خيالي نيست
يه روزم نوبت من ميشه بهت پي‌ام بدم
ببيني كه هكت كردم، تو ليستم اصلا
add اي نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 8:45  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من وتو ولي فاصله اي نيست


گفتم كه كمي صبر كن وگوش به من كن

گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست


گفتي كه كمي فكر خودم باش وآن وقت  

 جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست


رفتي تو خدا پشت وپناهت به سلامت 

  بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 8:42  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

آمدي جانم به قربانت, ولي حالا چرا؟

بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا, چرا؟

 

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي

سنگدل , اين زودتر مي خواستي, حالا چرا؟

 

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام, فردا چرا؟

 

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم

ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟

 

وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبـار

اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟

 

شور فرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود

اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا؟

 

اي شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت

اينقدر با بخت خواب آلود من, لالا چرا؟

 

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند

در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا؟

 

در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين

خاموشي شرط وفاداري بود, غوغا چرا؟

 

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر

اين سفر راه قيامت مي روي تنها چرا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 8:40  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

اي گل تازه كه بويي زه وفا نيست تورا

 

خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را

 

ما اسير غمو اصلا غم ما نيست تو را

 

تو اسير غم خود رحم چرا نيست تو را

 

جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلت است

 

رفتن اُلاست زه كويه تو ستادن غلت است

 

تو نه آني كه غم عاشق آزارت باشم

 

ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد

 

آنچه كردي تو به من هيچ ستم كار نكرد

 

بشنو پندُ مكن قصده دل آزردي خويش

 

ور نه بسيار پشيمان شوي از كردهي خويش

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 8:39  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

uar odhgd
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 8:37  توسط محمدحسین گلپایگانی  |