|
|
|
|
|
لازمه ی رسیدن به مقصد های بزرگ
پیمودن ِ راه های سخته . حواس مون باشه که سختی های بین راه رو اینقدر پررنگ نکنیم که از ارزش هدف کم بشه . حواس مون باشه که "توی راه نمونیم" راه برای گذشتنه . یادمون باشه که وقت و انرژی مون رو صرف ساکن موندن و جنگیدن نکنیم . "در حال راه رفتن بجنگیم" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:39 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت های من
همیشه بی عقربه اند تا عمق درد های من هیچ وقت حساب نشود
بعضی ها روی دفتر خط دار هم کج می نویسن . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:36 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||
|
|
|
|
|
حوادث تا وقتی داغ هستن ،
برای تعریف شون وقت کم میاری . وقتی خاطره شدن ، با چند جمله ی کوتاه هم می تونی ابراز شون کنی . در هر حال همه مساحت رو فقط می تونن ببینن . کی می تونه عمق رو درک کنه ؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 9:32 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||
|
|
|
|
|
خیابان ها ادامه پیدا می کنند ،
و من ادامه می دهم . صبر کنید ! من یک بهانه می خواهم برای ایستادن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:50 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی آدم از یکی خیلی بدش میاد
و بهش خیلی انتقاد داره دقیقن باید خفه شه و حرف نزنه ! واگر نه طرف فکر می کنه خیلی آدم سرشناس و بزرگیه که داره ازش انتقاد می شه ! به هر حال منطق یه چیزیه که همه ندارن . مثل کمبود که خیلی ها دارن فکر کنم آدم هایی که از همه بیشتر می خندن ، وقتی دیگه نمی خندن هم تابلو می شن هم طول می کشه تا عادی و مثل سایق بشن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:50 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 15:58 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر یک کودک با تشویق زندگی کند ، اطمینان را یاد می گیرد.
اگر یک کودک با انتقاد زندگی کند ، تحقیر شدن را یاد می گیرد. اگر یک کودک با خصومت زندگی کند ، دشمنی را یاد می گیرد. اگر یک کودک با بردباری زندگی کند ، صبور بودن را یاد می گیرد. اگر یک کودک با رضایت زندگی کند ، دوست داشتن را یاد می گیرد. اگر یک کودک با احساس امنیت زندگی کند ، وفاداری را یاد می گیرد. اگر یک کودک با تعریف و تمجید زندگی کند ، قدر دانی را یاد می گیرد. اگر یک کودک با شرمندگی زندگی کند ، احساس گناهکار بودن را یاد می گیرد. و اگر یک کودک با انصاف زندگی کردن را یاد بگیرد ، عادل بودن را یاد می گیرد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:27 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||
|
|
|
|
|
مي توان در امتداد انتظار ، انتها را حس نمود
تا سكوت چشمها ، بشكند ، در اوج شوق والتهاب
مي توان حتي كنار پنجره ،دست گرم آسمان را لمس كرد
مي توان با كوچه هاي كودكي ،رفت تا نزديك باورهاي دور
مي شود با يك نگاه ، راه باريك دلي را طي نمود
يا نگاه خسته اي را خواب كردمي توان روئيد در قلب كوير
در كنارشعله هاي سركش خورشيد ماند
تاب شبهاي زمستان داشت مثل كاج وسرو
مي توان آهسته خواند ، شعر باران دربهار
تا ببيني درنگاه ياس زرد ، اشتياق |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 15:46 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||
|
|
|
|
|
روحم سرگردان شده و به دنبال گمشده اش می گردد. از حقیقت گریزی نیست. خسته ام از همه چیز . از همه کس . دلم می خواهد بخوابم فقط بخوابم و بخوابم و بخوابم. زندان فقط چاردیواری فیزیکی برای جسم آدم نیست. وای به روزی که روح انسان زندانی شود. آنوقت در هر فرصتی که بتواند سعی در فرار می کند. حتی اگر آن فرصت فقط به قدر چند ساعت خواب شبانه باشد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:48 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی احساس می کنم قدرت درک قشنگی های زندگی رو ندارم حتی توی جمع های شاد هم ، من چیزی درک نمی کنم. توجیه چیزی رو درست نمی کنه. در زمان حادثه،تنهایی هست. بعدش مهم نیست. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:44 توسط محمدحسین گلپایگانی
|
|
||