تبليغاتX
روزهای سرد
هر چی این دنیا داره بزرگتر می شه ... این ما آدما هستیم
که به کوچیک بودن خودمون عادت می کنیم .
یه زمان فکر میکردم
زندگی هم مثل بقیه روزای زندگی ما آدما به گذشتن می گذره...
ولی الان میفهمم که فقط زندگی که داره مارو می گذرونه...
فقط زندگی !!!
یه چیزی همش گم می شه ...

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 9:7  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

نمیدانم این چه زمانی است که ما در آن زندگی میکنیم؟

 زمانی پر از گناه

زمانی پر از التهاب

 زمانی پر از مشکلات

 زمانی پر از غصه

 و زمانی پر از امتحانات دشوار

 و ما هم از صاحب خود دور...

 البته او به ما نزدیک است ولی ما از او دوریم

+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1391ساعت 14:50  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

بعضی وقت ها به هر چیزی که دست دراز می کنی تا باعث خوشحالی تو بشه چیز زیادی اطرافت نیست یا بهتر بگم ادم های زیادی کنارت نیستند آدم های زندگی ما نه اینکه آدم های خوبی نباشند مشکل اینجاست که همه  خیلی مختص خودشون و زندگیشون شدند این روزها، پس به ناچار به داشته های خودت میرسی به باورهایی که روزی براش تلاش کردی و اونها رو ساختی و درمانده آدمیه که هیچ باوری نداشته باشه در این موقعیت ها  .

همیشه باید یه جاهایی باشه که وقتی اونجایی احساس ناب انسان بودن داشته باشی همیشه باید باورهایی ته دلت اینقدر راسخ باشه که برای از دست ندادن اونها تلاش کنی .

این روزها باورهای من امیدهایی که هنوز کم رنگ نیستند باعث حرکت من شدند وگرنه روح من زیر بار این همه سکون حتما ترک بر می داشت .

می نویسم به امید روزهایی که خواهد آمد و لبخند می زنم برای باورهای هنوز باقی مانده ی اعماق قلبم .

 هنوز شادم و ادامه راه همچنان برای من زیباست

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1390ساعت 10:21  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

روزهای سخت چه دیر می گذ رند و چقدر آزرده خاطرم میسازند.

 و ناگهان روزهای شیرین از راه می رسند و روزهای تار خیلی زود فراموش می شوند و این چرخه

 همچنان ادامه دارد

 چه آسان زندگی به بازی می گیرد ما را بدون اینکه به آن فکر کنیم ، بدون اینکه فرصت لبخند

 زدن به خودمان را به ما بدهد درگیرمان می کند وما هم از پی آن می خندیم و گریه می کنیم

 گاهی اوقات چقدر مسخره به نظرم میرسد بازی های زندگی که اگر غافل شویم به واقع مارا به

 مسخره می گیرد و درخود فرو می برد ، خیلی بزرگی می خواهد ارزش زندگی خود را دانستن.

 نمی خواهم در بند این وآن باشم...،بس است.می خواهم در بند خود باشم...

 نمی خواهم فکرم از آن دیگرانی باشد که ذره ای به من فکرنمیکنند.

 فکرم را،ذهنم را و روحم را برای خودم می خواهم تا زندگیم را از نو برای خودم و آنهایی که

 دوستشان دارم بسازم.

 خیلی بهترم،خیلی سبک ترم و خیلی رها ترم از افکار بیهوده......

 اینها را هم با کمی کینه و غم نوشتم...هنوز نتوانستم...اما سعی میکنم....

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 9:46  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!

دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!

عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!

کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!

من می ترسم، پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگار من!

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!


حسین پناهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 9:32  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

آزارم ميدهد ديدن آن منظره كه مادري كودكش راسيلي ميزند
ولي كودك بازهم دامانش را رها نميكند،
كجاست آن قاضي تا حكم كند كه مادر منبع محبت است يا كودك ؟!!
حسين پناهي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 9:29  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

روز طلوع

آنها در پشت تاریکی دلهایشان پنهانند

وافکار سرخ روز طلوع آزادگی را درک نمی کنند

و اگر آینه نیز از آنها بپرسد کیستند خود را نمی دانند

وساعتی در کنار هم به ادعای ادراک مینشینند

 

اما فقط ادعاست که در افکارشان می گنجانند

دل ما نیز به امید ادراک ساعتی می شنود

تا شاید که از این سرود خالی  پر شود

ثانیه ها می شنوند اما احساسم نمی پذیرد

 

قلب من می گوید که نمی داند

تپش عشق در آن ظلمت بی پروای شبان را

 

و نمی فهمد فلسفه غرق شدن آنها را

در رنگ بی هدف این روز بی آواز

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 10:16  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

مادرم هنوز


من را به جان تو قسم میدهند!!!


میبینی،


تنها من نیستم که رفتنت را باور نمیکنم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 8:53  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

نمیدونم شاید زندگی بعضی وقتا خنده دار میشه بعضی وقتا هم گریه آور بعضی وقتا باید تصمیم بگیری همه دنیا جدی میشن و میگن که تصمیم بگیر فکر کن زود باش و تو می مونی میون این همه نگاه و این همه انتظار !

 بعضی وقتا زندگی خیلی جدی میشه خیلی و تو اضطراب داری و هیچ کس اینو نمیدونه و فقط خودتی و خودت !و اون موقع است که احساس میکنی خدایا دنیای بزرگی که آدما توی اون زندگی میکنن چرا این قدر کوچیک شده انگار روی یک کوه بلند ایستادی و پشت سرت یه کوله بار از گذشته هاست و روبرو آینده باید نگاه کنی و ببینی که میشه با این کوله باری که داری به آینده سفر کنی یا نه باید مسیرو عوض کنی و بزنی به خاکی و فقط بری و بری!

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1390ساعت 9:33  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

به زودی برمی گردم

 با یک دنیای جدید

 برای شروعی دوباره و برای همان چیزی که بود

 همان چیزی که همیشه هست و زیباست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 8:19  توسط محمدحسین گلپایگانی  |