تبليغاتX
روزهای سرد
تا حالا به این فکر کردی ا گه یه روزی خواستی بری کجا بهتره.//

من برای رفتن آدما جوابی ندارم.//

مدت هاست که می خوام برم.//

ولی جوابی برای خودم پیدا نمی کنم.//

هیچ کس هم حاضر نیست جای خودش رو به من بده.//

دیگه خستم.//

دیگه توان گفتنش رو ندارم.//

دلم برای رفتن پره.//

پره دردای گنده.//

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 14:23  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

روزها و ساعت های آرامی در گذر است.//

مدتی است که آرام هستم.//

مدتی است که برای فراموش کردن تلاش می کنم.//

مدتی است که برای از دست دادن هم زمانی ندارم.//

ولی مدتی است که برای بدست آوردن او...

ساعتی که بر روی دیوار کوبیده شده.//

ایستاده از حرکت.//

حتی زمان هم مدتهاست که برای حرکت تلاشی نمی کند.//

و او مدتهاست که برای همه بی حرکت مانده است.//

و مدتهاست که برای حرکت ساعت کوبیده شده.//

حرکتی را درنگ نیست...
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 14:21  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

آدم خوب یا بد وجود ندارد، بعضی کمی خوبتر یا کمی بدترند ، اما عامل تحریک همه بیشتر سوءتفاهم است تا سوءنیت یک جور نابینایی نسبت به آنچه در قلب های یکدیگر می گذرد . هیچ کس دیگری را به دیده واقعیت نمی بیند بلکه همه از محدوده های نقص های ضمیر و نفس خود به دیگران می نگرند . ما همه در زندگی خود یکدیگر را همین طور می بینیم . خودبینی ، ترس ، هوس و رقابت ( تمامی این کژی های درون نقس ما ) دیدگاه ما را نسبت به دیگران تشکیل میدهد . به تمامی این کژی های نفسانی خود ، کژی های نفسانی دیگران را نیز اضافه کن و آن وقت خواهی فهمید که از پس چه شیشه تار و ماتی به یکدیگر می نگریم . این شرایط در تمامی روابط زندگی موجود است مگر در یک مورد نادر ، یعنی هنگامی که دو نفر نسبت به یکدیگر چنان عشق عمیقی احساس کنند که تمامی این لایه های کدر و مات در مقابل آن بسوزد و فرو ریزد و آن دو قلب های برهنه یکدیگر را ببینند ...

این متن رو دیشب نوشتم تا آمدم تمامش کنم ساعت ۷ صبح شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 10:54  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

برای همه چیز
نمی شه قاعده تعیین کرد
بعضی چیز ها
بی قاعده شون قشنگ تره
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:43  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

تا حالا به حرکت ماشین های توی اتوبان که دارن از اون ور رد می شن دقت کردی..میدونم که نه..چون همیشه از یه چیزی ترسیدی.//ولی امروز من دقت کردم.//دیدم ماشینها چقدر تند رد می شن.//اونا هم از کنار ما تند رد میشن و به ما نگاه نمی کنن.//ولی اگر یه خورده دقت کنید میبینید توی این حرکت یه جایی از امید دیده می شه.//یه حرکتی که پر از تکاپو و تلاش توی همه آدماس.//بعضی ها با امید رد می شنو بعضی ها به دنبال اون در حرکتند.//کاشکی نوبت منم برسه تا از اون ور حرکت کنم.//کاشکی نوبت همه آدما برسه که از اون ور حرکت کنن.//و همه امیدوار به زندگی در حرکت باشن...

و من امروز این آرزو را بلند...،بلندو بلند تر از دیروز ، برای همه آدمای رنگی ..////

فریاد زدم/////

به امید روزی که زندگی همه آدما مثل یه اتوبان،روان در حرکت باشه..

...........(حرکت سنگین، تا دریچه های باز امید)............

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:38  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

به انتهای دلم ... به نیازه دلم ... به ابدیت ... به خدا ... به انسان ...
به بودن ... به حسرت ... به احساس ... به پاییز ... به نفس ... به عادت ...
به زندگی ... به پدر .. به مادر ... به خانواده ... به کودک ... به لبخند ...
به گریه ... به روز ... به شب ... به سکوت ... به انتها ...

و به عشق ...

مدیونم

تا ابد.....

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:35  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

سلام تقدیر و تشکر از یک آشنا که چند تا کتاب قشنگ داد که خوندم که خیلی جالب و آموزنده بود مخصوصا یک کتاب به نام (ها کردن)

که یک جمله توش بود خیلی خوشم آمد گفتم بنویسم شماها هم بخونین

فراموش نکنید که تغییر برای شما چیزی شبیه به یک فاجعه است ذهن تان را رها کنید از درگیری با جزئیات آمار فهرست ها و کشف ارتباط اعداد مطمئن باشید شخصیت دوستان تان هیچ ربطی با شماره تلفن های شان ندارد.

اما کتاب های دیگه جملات و نکات زیادی داشت که به مرور زمان برای شما دوستان گلم میزارم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:27  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

آنقدر حرف دارم که نمیدونم کدومشو اینجا بنویسم ... از ارتباطات بی مایه و ریشه ای که امروز توش غرق هستیم بگم ؟ از آدمای تازه به دوران رسیده بگم ؟ از دوستی هایی که بعضی ها فقط در پی منافع خودشون هستن بگم؟ از اینکه نمیشه با درون آدما ارتباط داشت بگم ؟ اینکه رنگها خیلی زیادن و نمیشه با رنگ زندگی کرد بگم؟ از آبکی شدن مفهوم زندگی در نسل جدید بگم؟ از هزار یک ناهنجاری رفتاری در شخصیت آدمای دور و برم بگم؟ مخم داغ کرده از اینهمه نشانه های مسخره در آدما که میبینم و درک نمیکنم ... چرا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:45  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

یه مدتی از تمام دوستام بریدم همیشه به خیانتاشون فکر می کنم به اینکه به هر حال یه جایی به سود خودشون کار کردن و این منو عذاب می ده
دیروز داشتم به یکی از دوستام می گفتم که
هرچه بيشتر انسان ها را مي شناسم، سگ ها را بيشتر ستايش مي کنم. (ايوان شفر)
ولی اون با من موافق نبود .
من ساعت ها داشتم به خیلی چیزا فکر می کردم جمله های تو ذهنم می آمد می رفت
(تا کنون رفیقی پیدا نکرده ام که به اندازه تنهایی قابل رفاقت باشد . تورو)
(با دیگران بودن آلودگی می آورد . فردریش نیچه)
من عقاید نیچه خیلی قبول دارم ولی این نفرت بود که تو وجود من حکم فرمای می کرد
ساعت 1 بامداد با کسی ملاقات کردم که تقریبا نظرم رو عوض کرد

مجبور شدم این پست رو دوباره بزارم تو وبلاگم عجب آدم هایی دور و برم هستن

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:44  توسط محمدحسین گلپایگانی  | 

تیک

تاک

تیک

تاک

جای آنهایی که بودند

و

در این لحظات نیستند پیش ما خالی ست

یا جای ما پیش آنها ؟

جای ما

یا شاید

من

سه نقطه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:42  توسط محمدحسین گلپایگانی  |